تبليغاتX
پـاییـز

پـاییـز

وب سایت ساعت هفت راه اندازی شد

اطلاعیه

با سلام و تشکر از حضور شما در وبلاگ پاییز به اطلاع

 می رساند این وبلاگ با تغییر کاربری به وب سایت، با نام جدید "ساعت هفت" در دسترس شما خواهد بود.

کافی است به آدرس زیر مراجعه کنید.

www.bazrafkan.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 18:11  توسط مهدی بذرافکن 

سهراب سپهری- اهل کاشانم

اهل كاشانم

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم ، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي .

مادري دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستاني ، بهتر از آب روان .

*****

و خدايي كه در اين نزديكي است :

لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند.

روي آگاهي آب ، روي قانون گياه .

*****

من مسلمانم .

قبله ام يك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده من .

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف .

سنگ از پشت نمازم پيداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتي مي خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته سرو

من نمازم را ، پي (( تكبيرة الاحرام )) علف مي خوانم

پي (( قد قامت )) موج .

*****

كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زير اقاقي هاست .

كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر

(( حجر الاسود )) من روشني باغچه است .

*****

اهل كاشانم

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود .

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

پرده ام بي جان است .

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

*****

اهل كاشانم .

نسبم شايد برسد .

به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك (( سيلك )).

نسبم شايد ، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد .

*****

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتي مرد ، آسمان آبي بود ،

مادرم بي خبر از خواب پريد ، خواهرم زيبا شد .

پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي ؟

من ازاو پرسيدم : دل خوش سيري چند ؟

*****

پدرم نقاشي مي كرد .

تار هم مي ساخت ، تار هم مي زد .

خط خوبي هم داشت .

*****

باغ ما در طرف سايه دانايي بود .

باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه ،

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود .

باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود .

ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويم در خواب .

آب بي فلسفه مي خوردم .

توت بي دانش مي چيدم .

تا اناري تركي بر مي داشت . دست فواره خواهش مي شد .

تا چلويي مي خواند ، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت .

گاه تنهايي ، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد .

*****

شوق مي آمد ، دست در گردن حس مي انداخت .

فكر ، بازي مي كرد

زندگي چيزي بود . مثل يك بارش عيد ، يك چنار پر سار .

زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود .

يك بغل آزادي بود .

زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود .

*****

طفل پاورچين پاورچين ،  دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون

دلم از غربت سنجاقك پر

*****

من به مهماني دنيا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ايوان چراغاني دانش رفتم

رفتم از پله مذهب بالا .

تا ته كوچه شك ،

تا هواي خنك استغنا ،

تا شب خيس محبت رفتم .

من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق .

رفتم . رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سكوت خواهش ،

تا صداي پر تنهايي .

*****

چيزها ديدم در روي زمين :

كودكي ديدم . ماه را بو مي كرد .

قفسي بي در ديدم كه در آن ، روشني پرپر مي زد .

نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت .

من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوبيد .

ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي دور شبنم بود ،

كاسه داغ محبت بود .

من گدايي ديدم ، در به درمي رفت آواز چكاوك مي خواست

و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز

*****

بره اي را ديدم ، بادبادك مي خورد

من الاغي ديدم ، يونجه را مي فهميد

در چرا گاه (( نصيحت )) گاوي ديدم سبز

شاعري ديدم هنگام خطاب ، به گل سوسن مي گفت : (( شما ))

*****

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور

كاغذي ديدم ، از جنس بهار .

موزه اي ديدم ، دور از سبزه

مسجدي دور از آب

سر بالين فقيهي نوميد ، كوزه اي ديدم لبريز سئوال

*****

قاطري ديدم بارش (( انشاء ))

اشتري ديدم بارش سبد خالي (( پند و امثال )) .

عارفي ديدم بارش ((  تنناها ياهو ))

*****

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد .

من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .

من قطاري ديدم .كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت . )

من قطاري ديدم ، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد .

و هواپيمايي ، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشه آن پيدا بود :

كاكل پوپك ،

خالهاي پر پروانه ،

عكس غوكي در حوض

و عبور مگس از كوچه تنهايي .

خواهش روشن يك گنجشك ،وقتي از روي چناري به

زمين مي آيد .

و بلوغ خورشيد .

و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح .

*****

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت .

پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت .

پله هايي كه به بام اشراق

پله هايي به سكوي تجلي مي رفت

*****

مادرم آن پائين

استكانها را در خاطره شط مي شست

*****

شهر پيدا بود

رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ

سقف بي كفتر صدها اتوبوس

گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج

در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي بست

كودكي هسته زرد الويي روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد

و بزي از (( خزر )) نقشه جغرافي آب مي خورد

*****

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

مرد گاريچي در حسرت مرگ

*****

جشن پيدا بود ، موج پيدا بود

برف پيدا بود دوستي پيدابود

كلمه پيدا بود

آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب

سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون

سمت مرطوب حياط

شرق اندوه نهاد بشري

فصل ول گردي در كوچه زن

بوي تنهايي در كوچه فصل .

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود .

*****

سفر دانه به گل .

سفر پيچك اين خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاك .

ريزش تاك جوان از ديوار .

بارش شبنم روي پل خواب .

پرش شادي از خندق مرگ .

گذر حادثــه از پشت كلام  .

*****

جنگ يك روزنه با خواهش نور .

جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد .

جنگ تنهايي با يك آواز .

جنگ زيباي گلابي ها با خالي يك زنبيل .

جنگ خونين انار و دندان .

جنگ (( نازي )) ها با ساقه ناز .

جنگ طوطي و فصاحت با هم .

جنگ پيشاني با سردي مهر .

*****

حمله كاشي مسجد به سجود .

حمله باد به معراج حباب صابون .

حمله لشگر پروانه به بنامه (( دفع آفات )) .

حمله دسته سنجاقك ، به صف كارگر (( لوله كشي )) .

حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي .

حمله واژه به فك شاعر .

*****

فتح يك قرن به دست يك شعر .

 فتح يك باغ به دست يك سار .

فتح يك كوچه به دست دو سلام .

فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبي .

فتح يك عيد به دست دو عروسگ ، يك توپ

*****

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر

قتل يك قصه سر كوچه خواب

قتل يك غصه به دستور سرود

قتل مهتاب به فرمان نئون

قتل يك بيد به دست (( دولت ))

قتل يك شاعر افسرده به دست گل سرخ

همه روي زمين پيدا بود

نظم در كوچه يونان مي رفت

جغد در (( باغ معلق )) مي خواند

باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به

خاور مي راند

روي درياچه آرام (( نگين )) قايقي گل مي برد

در بنارس سر هر كوچه چراغي ابدي روشن بود

*****

مردمان را ديدم

شهرها را ديدم

دشت ها را ، كوهها را ديدم

آب را ديدم ، خاك را ديدم

نورو ظلمت را ديدم

و گياهان را در نور ، و گياهان را د رظلمت ديدم

جانورها را در نور ، جانور ها را در ظلمت ديدم

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم

*****

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام .

*****

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم .

من صداي نفس باغچه را مي شنوم

و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد .

و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت ،

عطسه آب از هر رخنه سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي .

و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پريدن در بال

و ترك خوردن خودداري روح .

من صداي قدم خواهش را مي شنوم

و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدينه ،

جريان گل ميخك در فكر

شيهه پاك حقيقت از دور .

من صداي كفش ايمان را در كوچه شوق

و صداي باران را ، روي پلك تر عشق

روي موسيقي غمناك بلوغ

روي آواز انار ستان ها

و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي

پرو خالي شدن كاسه غربت از باد

*****

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

*****

روح من در جهت تازه اشياء جاري است .

روح من كم سال است .

روح من گاهي از شوق ، سرفه اش ميگيرد .

روح من بيكار است :

قطره هاي باران را ، درز آجرها را ، مي شمارد .

روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد

*****

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من نديدم بيدي ، سايه اش را بفروشد به زمين .

رايگان مي بخشد ، نارون شاخه خود را به كلاغ .

هر كجا برگي هست ، شوق من مي شكفد .

بوته خشخاشي ، شست و شو داده مرا در سيلان بودن .

*****

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم .

مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن .

مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم .

مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم .

مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابري

تابخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير

*****

من به سيبي خشنودم

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

ماه در خواب بيابان چيست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

*****

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،

پرشي دارد اندازه عشق .

زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

زندگي جذبه دستي است كه مي چيند .

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهايي (( ماه )) ،

فكر بوييدن گل در كره اي ديگر .

*****

زندگي  شستن يك بشقاب است .

زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است .

 زندگي  (( مجذور )) آينه است .

زندگي گل به (( توان )) ابديت ،

زندگي (( ضرب )) زمين د رضربان دل ها،

زندگي (( هندسه )) ساده و يكسان نفس هاست .

*****

هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .

چه اهميت دارد

گاه اگر مي رويند

قارچ هاي غربت ؟

 *****

من نمي دانم

كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ،

 كبوتر زيباست .

و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست

گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد

واژه را بايد شست .

واژه بايد خود باد ، واژه بايد خود باران باشد

چتر را بايد بست ،

زير باران بايد رفت .

فكر را ، خاطره را ، زير باران بايد برد .

با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت .

دوست را ، زير باران بايد جست .

زير باران بايد با زن خوابيد .

زير باران بايد بازي كرد .

زير باران بايد چيز نوشت ، حرف زد . نيلوفر كاشت ، زندگي تر شدن پي درپي،

زندگي آب تني كردن در حوضچه (( اكنون )) است .

*****

رخت ها را بكنيم :

آب در يك قدمي است

روشني را بچشيم .

شب يك دهكده را وزن كنيم . خواب يك آهو را .

گرمي لانه لك لك را ادراك كنيم .

روي قانون چمن پا نگذاريم

در موستان گره ذايقه را باز كنيم .

و دهان را بگشائيم اگر ماه در آمد .

و نگوئيم كه شب چيز بدي است .

و نگوئيم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ .

و بيارايم سبد

ببريم اينهمه سرخ ، اين همه سبز .

*****

صبح ها نان و پنيرك بخوريم

و بكاريم نهالي سر هرپيچ كلام .

و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت .

و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد

و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست

و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند .

و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد .

و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون .

و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه مي خورد به قانون درخت .

و اگر مرك نبود ، دست ما در پي چيزي مي گشت .

و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد .

و بدانيم كه پيش از مرجان ، خلائي بود در انديشه درياها

و نپرسيم كجاييم ،

بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را .

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست .

و نپرسيم كه پدرها ي پدرها چه نسيمي . چه شبي داشته اند .

پشت سرنيست فضايي زنده .

پشت سر مرغ نمي خواند .

پشت سر باد نمي آيد .

پشت سرپنجره سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروي همه فرفره ها خاك نشسته است .

پشت سرخستگي تاريخ است .

پشت سرخاطره موج به ساحل صدف سرد سكون مي ريزد .

*****

لب دريا برويم ،

تور در آب بيندازيم

و بگيريم طراوت از آب .

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

*****

بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم

( ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين ،

مي رسد دست به سقف ملكوت .

ديده ام ، سهره بهتر مي خواند .

گاه زخمي كه به پا داشته ام

زير و بم هاي زمين را به من آموخته است .

گاه در بستر بيماري من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ،  قطر نارنج ، شعاع فانوس . )

و نترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست .

مرگ وارونه يك زنجره نيست .

مرگ در ذهن اقاقي جاري است .

مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .

مرگ گاهي ريحان مي چيند .

مرگ گاهي ودكا مي نوشد .

گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .

و همه مي دانيم

ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . )

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم .

*****

پرده را برداريم :

بگذاريم كه احساس هوايي بخورد .

بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند .

بگذاريم غريزه پي بازي  برود .

كفش ها را بكند . و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند .

چيز بنويسد و

به خيابان برود .

ساده باشيم .

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت .

*****

كار ما نيست شناسايي  (( راز )) گل سرخ .

كار ما شايد اين است

كه در (( افسون )) گل سرخ شناور باشيم .

پشت دانايي اردو بزنيم .

دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم .

صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم .

هيجان را پرواز دهيم .

روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم .

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي (( هستي )) .

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم .

نام را باز ستانيم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم .

در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم .

*****

كار ما شايد اين است

كه ميان گل نيلوفر و قرن

پي آواز حقيقت بدويم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:30  توسط مهدی بذرافکن 

هست شب- نیما یوشیج

هست شب، يك شب دم كرده و خاك

رنگ رخ باخته است .

باد - نو باوه ي ابر - از بر كوه

سوي من تاخته است .

***

هست شب، همچو ورم كرده تني گرم در استاده هوا

هم ازين روست نمي بيند اگر گمشده يي راهش را .

با تنش گرم،بيابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ -

به دل سوخته من ماند .

به تنم خسته، كه مي سوزد از هيبت تب ،

هست شب . آري شب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:26  توسط مهدی بذرافکن 

لحظه دیدار -مهدی اخوان ثالث

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:24  توسط مهدی بذرافکن 

کوچه-فریدون مشیری

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:20  توسط مهدی بذرافکن 

شعر سهراب...

شب سردی است و من افسرده         راه دوری است و پایی خسته     

 تیرگی هست و چراغی مرده          میکنم تنها از جاده عبور ... دور ماندند ز من آدمها    

سایه ای از سر دیوار گذشت  غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی این ویرانی   بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر . سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برارم از دل "وای این شب چقدر تاریک است"

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟   قطره ای کو که به دریا ریزم ؟  صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی نمناک است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 14:9  توسط مهدی بذرافکن 

image

کدام بازیکنان بینی خود را عمل کرده اند؟ حس خوشتیپی...!شما بودید چه می کردید؟

شهرت چه كارها كه نمى‏كند! وقتى معروف و مطرح نيستى و كارى هم به كار كسى ندارى و يك گوشه احياناً دنج دارى و براى خودت بى‏سروصدا زندگى مى‏كنى برايت چه اهميتى دارد كه چهره‏ات چگونه باشد؟! مثلاً بينى‏ات بيش از اندازه بزرگ باشد يا به قول فوتباليست‏ها در آفسايد قرار داشته باشد ، گونه‏هايت كم و زياد باشد! ابروهايت پرپشت باشد يا نباشد! چانه‏ات چنين و چنان باشد و...
 اما وقتى معروف مى‏شوى و مثلاً در خيابان همه تو را به يكديگر نشان مى‏دهند، روى جلد مى‏روى و حتى آب خوردنت هم براى جماعت فوتبال‏دوست مى‏شود خبر دست اول چرا كه " خوش‏سيما "  نباشى؟!
 چرا اندكى بينى‏ات را به‏وسيله عمل پلاستيك و غيرپلاستيك كوچك نكنى، چرا زير ابروهايت ريزش پيدا نكند! چرا سرى به گونه‏ها و چانه‏هايت نكشى و هزار كار ديگر.
 آخر مردمى كه قرار است هر روز عكس و تصوير تو را در رسانه‏ها ببينند مگر چه گناهى كرده‏اند كه "بايد" چهره كريه‏المنظرت را تحمل كنند؟!
 پس تو، به خاطر مردم هم كه باشد بايد خوش‏چهره باشى، هرچه باشد "تو" ديگر متعلق به خودت نيستى و متعلق به "همه" هستى. پس هيچ ايرادى ندارد كه بخواهى زيبا باشى و خوش‏چهره.
 حكايت امروز ما اما حكايت فوتباليست‏ها و اهالى فوتبال است كه با عمل جراحى كمى تا قسمتى مثل فرهاد و فرزاد مجيدى و على‏رضا نيكبخت واحدى زيباتر مى‏شوند يا شايد هم بدتر مى‏شوند مثل... يا مثل رضا عنايتى و حسين كعبى آن‏چنان تغييرى نمى‏كنند و يا مثل فيروز كريمى براساس توصيه دكتر و براى برداشتن پوليپ بينى، عمل مى‏كنند و البته از اين فرصت هم استفاده مى‏كنند و دستى به بينى مبارك مى‏كشند...
 گزارش كوتاه زير مى‏پردازد به برخى اهالى فوتبال كه بنابه هر دليلى كه- هيچ ربطى به ما ندارد- بينى‏هاى خود را به‏دست جراحان پلاستيك سپرده‏اند. اميدواريم دوستانى كه نامشان را مى‏بريم از ما دلگير نشوند و در آخر اينكه ممكن است برخى اسامى از برادران فوتباليستى كه بينى‏هاى خود را عمل كرده‏اند از دست ما در رفته باشد كه اگر چنين باشد در همين‏جا از شما مخاطبان عزيز پوزش مى‏طلبيم.

 × فيروز كريمى(اعتراف در مثلث شیشه ای)
 فيروز كريمى را كسى نيست كه نشناسد، سرمربى فعلى صباى قم و سرمربى سابق تيم‏هايى چون استقلال تهران و اهواز، ابومسلم مشهد و...
 عموفيروز چندماه پيش رسماً در برنامه مثلث شيشه‏اى به رضا رشيدپور مجرى اين برنامه اعلام كرد كه بنابر توصيه‏هاى پزشكى، بينى خود را عمل كرده و احتمالاً اندكى نيز وضعيت آن را از "باب" زيبايى سروسامان داده است.

 × رضا عنايتى(انگار فرقی نکرده!)
 به قول على انصاريان شايد وقتى رضا عنايتى را براى عمل بينى به اتاق عمل بردند اشتباهى بينى فرد ديگرى را به جاى بينى او عمل كردند زيرا به گواه تصاوير بينى رضا عنايتى چه قبل و چه بعد از عمل تغيير خاصى نكرده است!

 × حسين كعبى(منکر پلاستیک می شود!)
 حسين كعبى كه به‏علت شكستگى بينى چند وقتى بينى خود را گچ گرفته بود، منكر عمل زيبايى برروى بينى خود مى‏شود اما مى‏گويند او بينى‏اش را جراحى پلاستيك كرده اما همان‏طور كه گفتيم خودش اين قضيه را منكر مى‏شود و البته به نظر هم نمى‏رسد تغيير خاصى در بينى حسين كعبى ايجاد شده باشد.

 × على‏رضا نيكبخت واحدى(هرروز بهتر از دیروز!)
 مى‏گويند چندبار بينى‏اش را عمل كرده، اما ما به همان يك‏بار بسنده مى‏كنيم و اعتقاد داريم على‏رضا يكى از خوش‏تيپ‏ترين و خوش‏چهره‏ترين بازيكنان فوتبال ايران است كه عمل بينى حسابى به او ساخته و بهتر از گذشته‏اش كه در ابومسلم مشهد بازى مى‏كرد شده است.

 × فرهاد مجيدى(رقیب سرسخت نیکبخت!)
 در مورد فرهاد مجيدى نيز مثل نيكبخت مى‏گويند چندبار عمل بينى كرده اما يك‏بار عمل كردنش قطعى است و مثل نيكبخت جراحى پلاستيك به او هم ساخته و بزنيم به تخته خوش‏تيپ‏تر و خوش‏چهره‏تر شده است.

 × فرزاد مجيدى(پیرو راه برادر)
 او هم از برادر بزرگتر خود "فرهاد" تقليد كرده و با عمل بينى به جمع خوش‏تيپ‏هاى فوتبال ايران افزوده شده است.

 × على عليزاده(جراحی در شیراز)
 على عليزاده كه سلطان اوت دستى ايران و آسياست زمانى‏كه شاگرد شاغلام در مقاومت سپاسى بود عمل بينى كرد و به همين خاطر چند بازى نيمكت‏نشين هم شد.

 × مهرزاد معدنچى(همانند علیزاده)
 او به همراه على عليزاده طى يك نقشه از پيش تعيين شده عمل بينى كردند و به فكر آينده خود بودند آينده‏اى كه عليزاده را راهى پرسپوليس و استقلال كرد و معدنچى را راهى پرسپوليس و امارات كرد.

 × مهدى هاشمى‏نسب(واقعا بهتر شده!)
 به قول خودش يكى از ياغى‏ترين فوتباليست‏هاى ايران است و انصافاً بعد از عمل بينى خيلى بهتر شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 8:6  توسط مهدی بذرافکن 

imageپيروانى ‏ها در كتاب ثبت ركوردهاى گينس! افسانه سه برادران!

احتمالاً كه نه، صددرصد نمى‏توان در تمامى كشورهاى جهان كشورى را يافت كه در بالاترين رده باشگاهى آن، سه برادر سرمربى سه تيم ليگ برترى فوتبال باشند.
 اين اتفاق اما در فوتبال ايران رخ داده و سه برادر - كه حالا بايد بگوييم سه برادر افسانه‏اى - به نام‏هاى غلامحسين، اميرحسين و محمدعلى(افشين)پيروانى سرمربى سه تيم ليگ برترى فوتبال ايران شده‏اند.
 شاغلام (غلامحسين)كه سالهاست سرمربى مقاومت سپاسى شيراز است. محمدعلى(افشين)كمتر از 20 روز است سكان هدايت پرسپوليس را به دست گرفته و به تازگى هم اميرحسين پيروانى هدايت تيم ابومسلم مشهد را عهده‏دار شده است.
 به نظر مى‏رسد با روى دادن چنين اتفاقاتى خانواده پيروانى را بايد فوتبالى‏ترين خانواده ايران ناميد چه حتى مرحوم عزيز پيروانى برادر بزرگتر اين سه برادر، خود، هم ورزشكار بود و هم مربى ورزش.
 غلامحسين پيروانى زمانى دستيار محمود ياورى بود و البته براى برق شيراز زحمات زيادى كشيد و پس از آن در مقاومت سپاسى و در قامت يك مربى موفق چهره كرد، افشين اما وقتى كه از دنياى بازيگرى خداحافظى كرد روى به كلاس‏هاى مربيگرى داخلى و خارجى آورد، او البته دانشجوى دوره دكترى تربيت بدنى هم هست و به زودى بايد افشين را دكتر افشين پيروانى صدا زد.
 شايد كمتر كسى گمان مى‏كرد در اين فصل افشين قطبى به اين زودى قافيه را باخته ببيند و برود تا دستيار اولش (افشين پيروانى)بر جاى او تكيه زند، جايگاهى كه حتى اعتراض برخى از پيشكسوتان پرسپوليس چون محمد پنجعلى، فرشاد پيوس و رضا شاهرودى هم باعث شد كه البته در اين اعتراض‏ها بوى حسادت هم به مشام مى‏رسيد!
 از آن سو اميرحسين پيروانى كه بيشتر سوابقش درليگ يك فوتبال ايران است، وقتى مديران ابومسلم تصميم به استخدام ناصر حجازى گرفتند به عنوان دستيار اول حجازى انتخاب شد اما در ادامه بنا به دلايل مالى حجازى قيد سرمربيگرى ابومسلم رازد و پست تشريفاتى مدير فنى را پذيرفت تا اميرحسين پيروانى تنها به فاصله چند روز از دستيارى به درجه‏اى بالاتر ارتقا يابد و سرمربى سياه‏جامگان مشهدى شود.
 به نظر مى‏رسد مسوولين فوتبال بايد اين رويداد را براى مسوولين موسسه ثبت ركوردها و كتاب ركورد "گينس"اعلام كنند تا نام شاغلام، افشين و اميرحسين در آن ثبت شود، اين پيشنهاد كاملاً جدى است و كسانى كه در آن شبهه‏اى دارند مى‏توانند از همين الان تحقيقات خود را آغاز كنند و ببينند در كدام كشور سه برادر، در بالاترين رده باشگاهى سرمربى سه تيم ليگ آن كشور هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:17  توسط مهدی بذرافکن 

دکتر دستغیب نماینده مردم شیراز در مجلس:نمی گذارم روابط ،مانع از برخورد جدی با خداداد شود

 

دکتر سید احمد رضا دستغیب نماینده مردم شیراز در مجلس شورای اسلامی با تقبیح رفتار ناپسند خداداد عزیزی در رابطه با درگیری وی با خبرنگار روزنامه خبرجنوب ریشه این مسایل را در مشکلات فرهنگی دانست و گفت: در این موضوع چند عامل دیده می شود که مهمترین آن مباحث فرهنگی است.
وی افزود:متاسفانه اخلاق ورزشکاران که بایستی در تاسی از سیره معصومین نمود پیدا کند اخیرا دچار کج روی هایی شده و آنگونه که باید با جوانمردی توام نیست.
دستغیب ادامه داد: متاسفانه خداداد عزیزی رفتاری داشته که در جهان نمونه کمی از آن ممکن است پیدا شود  و باید تاسف خورد که او به چنین اعمالی دست زده و این موضوع به هیچ عنوان پذیرفتنی نیست.
وی گفت: خبرنگار بایستی در حیطه کاری خود امنیت داشته باشد و این مهم در خصوص خبرنگاران ورزشی قابل توجه تر است.
نماینده شیراز در مجلس ادامه داد: چنین رفتارهایی از هر کسی سر بزند محکوم است و اگر طرف خطاکار یک چهره محبوب باشد شدت این محکومیت بیشتر است.
وی در خصوص پیگیری های خود در رابطه با این مساله گفت: از طریق کمیسیون فرهنگی مجلس این موضوع را پیگیری کرده وحتی با نمایندگان مشهد هم جلسه ای خواهیم داشت تا موضوع از طریق قانونی پیگیری جدی شود تا از بروز روابط و جایگزینی آن به جای ضوابط جلوگیری گردد.
دستغیب تاکید کرد: به هیچ عنوان اجازه نخواهم داد اعمال نظرهای شخصی احساسات همشهریانم را جریحه دار کند و مطمئن باشید تا آخرین لحظه این موضوع را پیگیری خواهم کرد.
وی حضور خداداد را به عنوان خادم امام رضا(علیه اسلام) عاملی برای دوری او از بداخلاقی ها دانست وگفت:هر چند نباید این مسایل را با هم ادغام کنیم اما قطعا کسانی که به عنوان خادم امام هشتم فعالیت دارند نباید مرتکب چنین اشتباهاتی شوند و همواره بایستی سیره معصومین را سرلوحه رفتارهای خود قرار دهند.
نماینده اول مردم شیراز در مجلس شورای اسلام در پایان گفت: با بروز چنین مسایلی شاید لازم باشد در مورد برخی فعالیتهای خداداد عزیزی هم تجدید نظر شود تا عنوان آن فعالیت ها خدشه دار نشود.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 7:11  توسط مهدی بذرافکن 

نوشدارو پس از مرگ نیکبخت!

 

در مشهد هم کسی او را نمی شناخت. بازیکنی ترکه ای و خوش قدوقامت با موهایی کوتاه،سر به زیر و البته کمی هم خجالتی.
او عضو تیم ابومسلم مشهد بود و مثل این روزها"نیکبخت" نشده بود.
تیم استقلال با هدایت منصور پورحیدری برای بازی با ابومسلم به مشهد رفته بود، جوان ترکه ای مشهدی در مصاف تیمش با استقلال چنان قابلیتهایی از خود نشان داد که چشم "منصور خان" راگرفت.
پورحیدری نیکبخت را پسندید و فصل بعد این علیرضا نیکبخت واحدی همان بچه شهرستانی بود که جامه سیاه از تن به درآورده و آبی پوش شده بود.
آن روزها شاید کمتر کسی گمان می کرد همین جوان ترکه ای ستاره حاشیه ای و جذاب فوتبال ایران شود تا جایی که در میان محبوب ترین بازیکنان جهان هم قرار گیرد.
"نیکبخت واحدی" یا"واحدی نیکبخت" اما،بعد از استقلال به پرسپولیس رفت، نه به خاطر بی توجهی مسوولین وقت استقلال که این بهانه ای بود تا او که عشق حاشیه داشت همچنان روی بورس باشد.
دوران اوج نیکبخت-البته در حاشیه- در پرسپولیس فزونی گرفت و او یک تنه شد ستاره پرسپولیس و صد البته ستاره حاشیه ای فوتبال ایران.
درگیری هایش با افشین قطبی یک فصل و و اندی طرفداران پرسپولیس راسر کار گذاشت چه هرگاه تعویض می شد اعتراض می کرد، حاشیه می آفرید، دردسر درست می کرد و"روی جلد می رفت". چه این هدفش بود. او زندگی بدون حاشیه را دوست نداشت و ندارد.
نیکبخت  وقتی در پرسپولیس خوب بازی می کرد به خواست هوادارانش باید به تیم ملی دعوت می شد اما وقتی هم دعوت می شد به یکباره این خبر همه جا می پیچد که:"علی رضا نیکبخت مصدوم است و نمی تواند تیم ملی را همراهی کند".
آری این نیکبخت بود، او در آستانه بازیهای ملی آنقدر مصدوم می شد که خود به خود شایعه دوپینگش نقل محافل می گشت.
نیکبخت بازیکن خوبی است در این گفته هیچ شکی نیست، اصلا در این هنگامه قحطی بازیکن کلاسیک چپ پا چه کسی بهتر از او می تواند یاور تیم ملی باشد؟
علی رضا همواره در حاشیه بوده و هست، کسی هم نبوده و نیست که بتواند او را جمع کند. آخرین جنجال او بر می گردد به بازی دوستا نه تیم ملی فوتبال برابر قطر که نیکبخت بنا به دلا یل عجیبی تیم ملی را همراهی نکرد و به همین جهت دو سال از حضور در تیم ملی محروم شد دو سالی که یقینا اوج فوتبال و پختگی فنی  این بازیکن خواهد بود.
کاش چنین محرومیتی چند سال پیش شامل حال نیکبخت می شد تا امروز تیم ملی فونبال از وجود او بی بهره نمی ماند.
حکم کمیته انضباطی فدراسیون فوتبال صرف نظر از ارفاق احتمالی فدراسیون فوتبال برای کاهش محرومیت  نیکبخت، حرکت خوبی بود تا دیگر بازیکنی حتی  فکر بی اعتنایی به تیم ملی را نکند اما  این کار دیر انجام شد و مانند نوشدارویی بود پس از مرگ نیکبخت، مرگ یک بازیکن خوب برای فوتبال ملی، آیا شما چنین عقید ه ای ندارید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:23  توسط مهدی بذرافکن